تبليغاتX
 دختر بارانی

عشق

عشق هست؟!

 

گـــفتم: منم! سلام!ببخشید، عشـــق هست؟!

 

«یک حرف یک کلام» ببخشید، عشق هست؟!

 

پرسید: تا به حال نـدیـدم تــــــو را، شــــمــا؟!

 

گفتم: من آشــنام ، ببــخشید عشق هست؟!

 

مـــی گوید آشنـــا! بــــرو بــــالاتـــر از زمیــن

 

پس روی پشت بــام، ببخشید،عشق هست؟!

 

من می روم ولی تو بمــــان عشق می رسد

 

دائم بگــــو : سلام، ببخشید، عشق هست؟!

 

                     ***** 

 

_ مادر بزرگ آخــــــر قصــــــه چــه بــــــود؟

 

   هیـــــــــــــچ!

 

یک پرسش مدام، ببخشید، عشق هست؟! 


 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 2:22 موضوع | لینک ثابت


عشق پدیداری است کیهانی که عالم چهار بعدی یا دنیای شگفتی ها را بر آدمی می گشاید.

 محال است آدمی بتواند چیزی را به دست آورد که خود هرگز نبخشیده است. عشقی در حد کمال ببخش تا عشقی در حد کمال بستانی.

از طریق این مرد به کمال برس یعنی عشق کامل و عاری از خودخواهی

یاهرگونه انتظار محبت را نثارش کن بدون ذره ای کینه یا ملامت.

در هر کجا که هست برایش برکت بطلب وبگذار که دعای خیر تو بدرقه ی راه او باشد.

هرگاه عشقی که از دل تو بر می خیزد عشقی راستین باشد خواه از طریق این مرد و خواه از طریق مردی همپایه ی او- عشق راستین به تو باز خواهد گشت.

چون اگر خدا این مرد را برای تو نمی خواهد قاعدتا تو نیز نباید او را بخواهی

و از آن جا که تو از خدا جدایی ناپذیری پس از عشقی هم که حق الهی توست

جدایی ناپذیری.                          (اسکاول شین)

                                          *****************

میانِ این خطوطِ‌ پریشان در هم
به دنبالِ‌ تو می گردند...
پیدایت نمی کنند،
هیچ کجا!
هرگز!
هیچ کس نمی داند
که تو آرام ِ‌ بی انتهای سفیدی های کاغذی وُ بس
شعر که تمام می شود
تو شروع می شوی

 


 

نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 2:24 موضوع | لینک ثابت


انتظار

              

       

 

 

خواب دیـدم دو سه شب پیش،کمی رویایی

عصر جــمعه دو غزل مانده به شب می آیی

دو دقــیقه به ســـحر پنـــجره را وا کــــــردم

روی پلـــکم تـــو نشستی به همین زیبایی

واژه ها رقــص کنـــان بــــاز هجـــوم آوردنــد

تـــا بــــرایت بنــــویسم خـــطی از تنـــهایی

تـــو قــدم رنـــجه بفــرما قدمت بــــر چشم

تــــا لـــب پنجره بشمار اگــــر بـــا مایـــــی

صفرو یک،دو،سه،پنج و شش و حالا هـفت

هشت ونـــه کشته مــرا ای غــزل ده تایی

صـــد غـزل از لب دریـــاچــــه ردیـــف آوردم

حضــرت قـــافیه ایــن بـار چه می فرمایی؟

کنـــج ایـــوان نــــگاهــت دهنی می خوانم

مثل هر شـــب دو سه رکعت غزلی دریایی

دربه در،کـــوچه به کوچه گل نــرگس چیدم

تا شبــی از سفـر خـاطـــره ها بـــاز آیــــی

ای هــمه دارو نـــدارم بــــه دلـــم افــتـــاده

عصر جمعه دو غزل مانده بـه شب می آیی



 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 2:17 موضوع | لینک ثابت


غریبه

 

دیریست که از تو خبــــری نیست غریبه

 

بر مـــات ز رحمت خبـــری نیست غریبه

 

دیشب دلـــــم از بــودن تو شـادترین بود

امشب زمن آشفتــه تری نیست غریـبـه

یک لحظه بمــان تا که تــو را سیـر ببینم

هــر چنـــد امیــد ثمــری نیست غریـبـه

اینجا همه بیـحوصله و ساکـت و سردند

اینجـــا ز محبــت خبــری نیست غریـبـه

آن شب که غمت همدم دیرینه من شد

دیگر به نگاهــت شـرری نیست غریـبـه


 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 2:9 موضوع | لینک ثابت


لحظه های زندگی

 

تاریکیها را از همه لحظه های زندگی ام پاک می کنم.

وقتی تو هستی قلب من چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن.

وقتی تو دریاها را به طرف من می آوری احساس می کنم ناگهان می توانم همه را دوست داشته باشم ودر قلبم برای همه دنیا جا هست.

وقتی تو پلک میزنی دنیا چه قدر قشنگ است:رفاقت بارانها و ناودانها،گفتگوی رنگین کمان و ابرها و رود خانه ای که در حاشیه خاطرات راه می رود،هر صبح در صف گیلاسها می ایستم تا طلوع صدای تو را تماشا کنم وهر بعداز ظهر در کناره افق منتظر می مانم تا با دستهای تو همسفر شوم.

ناگهان میتوانم مهربانتر از همه فرشته ها باشم و برای همه آ د مهایی که حتی یکبار

نام تو را بر زبان آورده انددر سرزمین قلبم خانه ای بسازم.

خانه ای که پنجره هایش هیچ وقت از دیدن تو سیر نمی شوند.

وقتی تو هستی زندگی من سراسر اتفاق است .هر ساعت یک اتفاق تازه.

ساعت هفت صبح کودکی بازیگوشم پراز شوق مدرسه،

ساعت هشت صبح پروانه ای معصوم در آرزوی شعله ور شدن،

ساعت نه صبح سیب سبزم در حسرت رسیدن،

ساعت ده صبح پرستوی مهاجرم که دنبال دستهای تو می گردد،

ساعت یازده صبح یک غزل عاشقانه ام...

و ساعت هفت شب  شمعی سرا پا اشک وآتش ،

واگر نام تو روی زبانم نباشدهمه اشیاء ازمن برتر و بالاترند.

راستی!

چه می شداگر یک تکه چوب بودم تخته ای از کشتی نوح، ذره ای از عصای موسی

پاره ای از گهواره عیسی...

وقتی تو هستی می توانم درباره یک نگاه تو صدها کتاب بنویسم.

وقتی تو هستی می توانم همه دنیا را سطر به سطر بخوانم و مسیر زندگی را از پرنده ها بپرسم.

وقتی تو هستی وقتی تو دستم را میگیری احساس می کنم آنقدر بزرگ شده ام که میتوانم به اشاره ای جای زمین و خورشید را عوض کنم و قتی تو هستی کلمه هایم تمام می شود وحرفها یم نا تمام می ماند...

 


 

نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 2:5 موضوع | لینک ثابت


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؛ سرها در گریبانست.

کسی سر بر نیاردکرد پاسخ گفتن ودیداریاران را .

نگه جز پیش پا را دید،نتواند

که ره تاریک و لغزانست .

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزانست...

 

مهدی اخوان ثالث از پاک شهر مشهد، در سال 1307 چشم به جهان گشود. تحصیلات خود را در همان جا سپری کرد ودر سال 1326دوره هنرستان (رشته آهنگری)را به پایان رساند ودر همان رشته شروع به کار کرد.

چندی پس از آن ،به تهران رفت وبه آموزگاری پرداخت.

مدتی به علل سیاسی به زندان افتادو آزاد شدوسپس به رادیو وتلویزیون رفت

ودر آنجا به کار مشغول شد.«چنین گوید شکسته دل مردی خسته وهراسان،یکی از مردم توس خراسان،نا شادی ملول،از هست ونیست،سوشیانت،مهدی اخوان ثالث،بیمناک،نیم نومیدی به میم امیدمشهور،چاووشی خوان قوافل حسرت وخشم نفرین ونفرت راوی قصه های از یاد رفته وآرزوهای بر باد رفته.

 پدرم  اسمش علی بود واز آن«عطار،طبیبان» بود و اصلیتش نهرج یزد بود.اما کوچ کرده و پرورده ی خراسان بود

یادم می آید در حدود 27 سال پیش وقتی که تازه جوانه های شعر در دلم پنهانی می شکفت و مرا بی آرام و بی تاب می کرد و می خواستم به وسیله ای و به شیوه ای آن هیجانات و خطور و فطره های درونی را بیرون بریزم. نخستین نشانه های این بیماری یعنی شاعری را بروز می دادم..»

آری اخوان ثالث در آغاز جوانی پس از آنکه پدر او را از موسیقی و به دنبال آن رفتن باز داشت نرم نرمک درون پر از شور و احساس خود را آشکار کرد. و اشعار خود را به طور غیر مستقیم به پدر خود نشان داد و چون تشویق شد روی سوی دلدار خود کرد و به ترنم دل پاسخی عاشقانه داد و این شد که فریاد زد:

ما کان و دکان و پیشه را سوخته ایم

                                شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در آغاز به شعر کهن روی آورد و سبک خراسانی را برای خود برگزید تا اینکه با قالبی نوین و بسیار تازه یعنی شعر نیمایی آشنا گردید و این سبب شد تا جهان شعری شاعر به گونه ای دیگر شود.

اولین مجموعه شعراو«ارغنون» بود.پس ازآن، زمستان، «آخرشاهنامه»،« ازاین اوستا»و...شماری دیگر از مجموعه اشعار او از سال 1320تا1368 یعنی با آخرین شاهکار ادبی او« تورا ای کهن بوم وبر دوست دارم»به پایان رسید .اخوان ثالث در سال 1369به جان آفرین تسلیم شدودر شهر توس در کنار فردوسی که تمام سرمایه و سربلندیش بود، به خاک سپرده شد.     

       

                                                                                                  روانش شاد باد         

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟

از کجا،وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما،اما

گرد بام ودر من

بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری،نه ز دیارویاری،باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس.

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورندوکرند

دست بردارازاین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید:

که دروغی تو دروغ،که فریبی تو فریب.

با توام،آی!کجا رفتی؟آی...

راستی آیاجایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی،طمع شعله نمی بندم،

خردک شرری هست هنوز

قاصدک!ابرهای همه عالم شب وروز

در دلم می گریند.


 

نوشته شده توسط مهناز در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting