تبليغاتX
 دختر بارانی

برابری

 

زنگ سوم: حساب

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود

ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود...

ولی آن ته کلاسیها لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت به حال او که بیخود های وهو می کرد.

وبا آن شور تساویهای چیزی را نشان می داد با خطی روشن

روی تخته ای تاریک که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک وغمگین بود.

تساوی را نوشت بانگ آورد :که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است...اینجا...

به نا گه...از میان جمع شاگردان یکی برخاست...

همیشه یکنفر باید به پا خیزد...همیشه یک نفر باید...

به آرامی سخن برداد

این تساوی اشتباهی فاحش ومحض است

نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

واو می گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود...؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود...؟

سکوت بود وسوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری

واو با پوزخندی گفت:نه...وبازهم گفت...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زری می داشت بالا بود وآنکه قلبی

پاک ودستی فاقد از زر،پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر ورو می شد.

حال می پرسم :یک اگر با یک برابر بود

نان وحال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بودپس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیز ضربت شلاق له میشد؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

یا چه کس این راد مردان را فنا میکرد؟

سکوت بودو... سکوت

در این هنگام معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خویش بنویسیدکه:

یک با یک برابر نیست...

یک با یک برابر نیست

     

  


 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


وقتی که ...

 

 

وقتــی غـــروب دور و بــرت باشـــد، وقــتی اسیر دلهره ای باشی

 

تنـــهایی ات چقدر غــم انــگیز اســت وقتــی کنار خاطره ای باشی

 

وقتی که عشق نیست چه باید کرد؟! کاری مگر ز دست تو می آید

 

یا بـــاید از جماعت بی غـــم گفت یـــا در خیــــال منظره ای باشی

 

وقتی صدایی از تو نمی ماند ، وقتی که راه دست فراموشی است

 

بایـــد فقط بـــه خـــاطر ایــــن دنـــیا گــاهی شبیه زنجره ای باشی

 

باید قبول کرد که بعد از «او» تنها بــــه این بهانه که:«مـــن هستم»

 

سرگرم _از فراق سرودنـها_اینگـــونــــه کــــار مسخره ای بــــاشی           

 

بی چاره می شوی اگـــراز تــــردید یک شب شبیه این «من»دیوانه                 

 

در کوچه ای کـــه خـــــاطره ای داری محتاج دست پنجره ای باشی               

 

           

 

 


 

نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting