تبليغاتX
 دختر بارانی

 به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو هدیه کنم ،گفت:دستانش گرمای

 

 من را دارند .

 

 به آسمان گفتم پاکی ات را به من بده ،گفت:چشمانش پاکی مرا دارند.

 

 از دشت ،سبزی زندگی اش را خواستم ،گفت :زندگی ات سبزتر از اوست.

 

 از دریا بزرگی وآرامشش را خواستم ،گفت:قلبت به اندازه ی اقیانوس است و   

 

 آرامشت نیز.

 

 از ماه تابندگی صورتش را خواستم ،گفت:وقتی نگاهش میکنم خجل می شوم.

 

 به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت،چشمان پاکت،سبزی زندگیت،بزرگی

 

 وآرامش قلبت وصورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

 

 این...بگیر نترس،می تپد برای تو ومن چیزی ندارم جز قلبم

 

 


 

نوشته شده توسط مهناز در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت


این روزها...

 

 

 

 

اینروزها بیشتر به نبودن فکر می کنیم تابه بودن...

 

 اشتباهی است که هر لحظه می کنیم

 

 دلی را می آزاریم

 

 قلبی را می شکنیم

 

 اشکی را بر گونه ای جاری می کنیم

 

 گلی را پر پر می کنیم

 

 پرنده ای را بی خانمان می کنیم

 

 وبعداز این همه آشوب فقط می گوییم :ببخشید!

 

 شاید این آخرین لحظه ای باشد که فرصت داریم جبران کنیم

 

 پس استفاده کنیم برای گفتن ناگفته ها

 

 برای فریاد زدن در گوش کسی که دوستش داریم

 

 وبه او بگوییم:دوستت دارم

 

 شایددیگر مجالی برای گفتن دوستت دارم نباشد

 

 سریعتر! در همین لحظه زندگی کن

    

               شاید فردا هرگز نیاید

 


 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 20:28 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting