این جاده به سوی تو نمی آید.گلی در کنار آن نمی روید.

 

کجا بروم ؟ از که بپرسم نشانی نگاهت را؟

 

کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟

 

کجا بروم که نه فرهاد باشد و نه شیرینی، نه مجنون بیابان گرد و نه لیلایی،

 

نه یعقوب و نه پیراهنی؟

 

کجا بروم که تنها تو باشی و زمزمه ا ی که از تو آغاز شود و به دریایی دور بریزد؟

 

فقط تو باشی و نه حتی گل یاسی که عطر نفسهایت را دارد و تا آسمان قد کشیده است.

 

نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای.

 

تنها نگاه تو باشد و چراغی که از خورشید رو شنتر است.

 

کجا بروم ؟ تو بگو! کجا بروم که جز تپشهای قلب تو ، طنینی از زندگی نباشد؟

 

کجا بروم ...کجا بروم که همه ی آرزوی من جز بندگی نباشد؟

 

                                                                         محمد رضا مهدیزاده


 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت