مرا با خاطراتم تنها بگذار

 

روزها در پی هم وشب ها در پی روزها...

 

می گذرد

 

باران آرام آرام بر شیشه ی اتاقم می کوبد.

 

او هم دلش گرفته...باران زیبا...

 

دیگر حوصله ی تماشای باران را هم ندارم...

 

حوصله ی خودم را هم ندارم...

 

دیگر گذشت زمان هم برایم مهم نیست...

 

بگذار تا بگذرد

 

مرابا خاطراتم تنها بگذار

 

  


 

نوشته شده توسط مهناز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت